نمیدونم چرا اين روزا همش به فکر مرحوم قيصر امينپور بودم و بعضی شعراش رو زمزمه میکردم. تا اين که فهميدم چند روز پيش دومين سالگرد وفاتش بوده يعنی هشتم آبان ماه! يه بار يه شعر خيلی زيبايی شنيدم و اسم شاعرش رو پرسيدم گفتند قيصر امينپور. تا اون موقع شعرای زيادی ازش نخونده بودم اما بعد از فوتش اشعار زيادی ازش خوندم و فهميدم که چه قدر احساسات درونيم رو گفته. امشب يه شعر معروف ازش اينجا میذارم و عکسش رو:

هر موقع اوضاع روحيم خوب نباشه چيزی نمینويسم؛ چون دوست ندارم کسی با خوندن نوشتههام ناراحت بشه.
هر موقع اوضاع روحيم خوب نباشه با کسی ارتباط برقرار نمیکنم؛ چون دوست ندارم خاطر عزيزی رو ناراحت کنم.
اما اين بار اولين باره که وقتی حالم به شدت خرابه دارم وبلاگم رو آپ میکنم. میخوام بگم وقتی آپ نمیکنم دليل داره اما اين دفعه فرق میکنه میخوام بنويسم.
داستان واقعی شماره 1:
اسمش نسرين بود. وقتی برای اولين بار ديدمش احساس دلسوزی عجيبی همه وجودم رو فراگرفت. پيش خودم گفتم عجب زن بدبختی! اول زندگی مشترک بايد شوهرش رو از دست بده! وقتی برای اولين بار به صورتش نگاه کردم گفتم حيف اين زيبايی که قراره به زودی غبار تنهايی و بيوگی به روش بشينه.
مهدی رو برای ادامه معالجه آورده بودند تهران. اما نسرين تحمل نکرده و خودش رو خيلی زود به شوهرش رسونده بود. چند روز بعد مهدی برای مدتی قرار شد به خاطر انجام يه سری معالجات مهمون ما باشه. شنيده بود يه دختر کوچيک هم دارند اما نديده بودمش تا اين که اون هم نديدن پدر و مادر رو تحمل نکرد و آوردنش تهران. چه دختر دوست داشتنی بود. يک سال و نيمه بود. خيلی زود با من دوست شد. هميشه تو خونه باهاش بازی میکردم و هر دو تا مون محو لذت میشديم. اون محو لذتی که به خاطر بيماری پدر ازش محروم شده بود و من هم که عاشق داشتن دختر بودم. اما هر وقت سرمست از اين همه لذت نيم نگاهی به مهدی میانداختم که توی رختخواب میناليد میتونستم غم بزرگش رو پشت چشمهای خيسش ببينم. هر قطره اشکی به اندازه کتابی حرف برای گفتن داشت.
نسرين هر موقع صحبت میکرد خيال میکردم يه دختر بچه پاک و معصومی داره حرف میزنه. پاکی و زيبايی اين زن در مقابل بيماری مهلک شوهرش که فقط میتونست بگه دعاش کنيد، صحنه عجيبی به وجود میآورد. وقتی بعد از نماز قلب شکستهام رو خدمت حضرت معبود میبردم زبانم قادر به حرکت نبود و فقط با اشکهام میتونستم التماسم رو به گوش خدا برسونم.
داستان واقعی شماره 2:
يه روز بهش گفتم محمود بالاخره من و تو هم از هم جدا میشيم و هر کدوم راه خودمون رو ادامه میديدم! گفت مگه راه ما با هم فرق میکنه؟ گفتم الان نه اما بالاخره از هم جدا میشيم. اون روز خودم هم به حرف خودم اعتقادی نداشتم چه برسه محمود چون اون موقع هر روز با هم بوديم. هميشه به من میگفت محمد تو دوست من نيستی تو برادر منی!
امروز برای هزارمين بار ياد اون حرفش افتادم. پيش خودم گفتم بالاخره من و محمود هم از هم جدا شديم و الان نزديک دو ساله که هيچ خبری از هم نداريم! همه تماسهام بیجواب موندند و سه بار هم رفتم شهرستان اما خودش رو نشون نداده! هيچ کس ازش خبری نداره. يکی میگه معتاد شده! يکی میگه مريضه. يکی میگه گرفتنش. اما من نمیدونم واقعاً چه بلايی سر محمود اومده!!!
پینوشت 1: وقتی نوجوان بودم هميشه به دنبال داشتن عشق و يک رابطه عاطفی سالم بودم. وقتی جوان شدم به اين خواستهام رسيدم. اما الان که آخرين سالهای دوره جوانيم رو دارم پشت سر میذارم از چيزی به اندازه عشق فراری نيستم!
پینوشت 2: اين روزها به قدری سرگرم پيدا کردن فلسفه زندگی هستم که خود زندگی رو گم کردم!
گرت به غمزه ابرو نمیرهانيم به ناوک مژگان هلاک کن...
ديگر بار به سويت اين بار پشيمانتر و آشفتهتر از هر بار بازآمدم.
چه سرّی است که من عاشقم و تو معشوق اما اشتياق تو از برای وصال از من افزونتر است!
چه سرّی و رازی است نهفته در سينه عشق که آن که بيمارش نيست در پی ابتلاست و آن که مبتلاست در پی درمانش نيست؟
برای اولين باره که وبلاگم رو بدون چکنويس آپ میکنم. بعضیها وقتی دلشون گرفته و ناراحتن آپ میکنن و بعضیها مثل من وقتی حالشون خوب نيست سری به وبلاگشون نمیزنن. اين روزها اوضاع روحيم به شدت آشفته است. نمیدونم ديگه چيکار کنم. امشب ياد خاطرهای افتادم که به نظرم شنيدنيه:
سال آخر دانشگاه بود. بچههای گروه ادبيات انگليسی چند تا نمايش اجرا کرده بودند و نوبت اجرای نمايش معروف «لير شاه» شکسپير بود. نمايش شروع شد. بازیها خوب بودند و همه رو جذب کرده بودند. شنيده بودم که دوستم فرهاد هم توی نمايش بازی کرده اما خبری ازش نبود! تا اين که اون هم وارد نمايش شد. با لباسی پاره پوره و گريمی که حماقت يک ابله رو خوب نشون میداد. همه زدند زير خنده... فرهاد اما به قدری خوب بازی کرد که آخر نمايش اشک شوق از چشمانمون جاری شد. نمايش که تموم شد بازيگرها رو معرفی میکردند و تماشاچیها تشويق میکردند. وقتی نوبت معرفی فرهاد شد حضار به قدری تشويقش کردند که فرهاد بيچاره نتونست جلوی گريهاش رو بگيره!!
نقش فرهاد نقش يک ابله بود و توی نمايش کماهميتترين نقش بود اما بازی فرهاد چيز ديگهای بود. اون روز که نه اما امروز بعد از شش سال فهميدم توی نمايش زندگی مهم نيست که چه نقشی به تو داده شده بلکه اين مهمه که نقشت رو چه طور بازی میکنی.
اشکهای مدامم دامن خدا را خيس کرده بود
پاييز بود، فصل نارنجی پاييز؛
سرگردان و تنها در کوچه باغ پاييز به انتظار نشسته بودم
هوا سردی دلپذيری داشت اما،
زمان وداع رسيده بود؛ انا لله
داشتم از خدا جدا میشدم
برايم سخت بود و تازه
از خدا قول گرفته بودم که زندگی عارفانهای خواهم داشت
زمان وداع نزديکتر و نزديکتر میشد
گوشهای به انتظار نشسته بودم
برايم سخت بود اما…
به دنيا آمدم.