تبليغاتX
خدا و ديگر هيچ
چشمانم را که باز می‌کنم غير از رحمت نمی‌بينم

سلام دوستان عزيزم.

يه مدتی بود آپ‌هام خيلی ناراحت کننده بودند چون کلاً اوضاع روحيم خوب نبود و احساس بدی داشتم اما خدا رو شکر يه چند روزی می‌شه اوضاع به حال سابق برگشته و حالم خوبه.

يادم می‌آد سال هفتاد و شش من يه آهنگی رو از روی نوار کاست شنيده بودم که خيلی خيلی به دلم نشسته بود. من سال‌ها اون آهنگ رو از روی نوار کاست گوش می‌کردم و بعدها که اينترنت اومد نمی‌دونستم چه جوری اونو جستجو کنم. آهنگ‌های خيلی زيادی داونلود می‌کردم و گوش می‌دادم اما هيچ کدومشون اون آهنگ نبود! تا اين که بالاخره چند روز پيش اين جستجوی چند ساله بالاخره جواب داد و آهنگم رو پيدا کردم. اون رو اين جا می‌ذارم شايد دوستی علاقه داشته باشه اونو بشنوه.

توضيح: اين آهنگ‌ رو با دو کيفيت توی فورشيرد گذاشتم برای داونلودشون بايد روی لينک‌هاشون کليک کنيد و بعد در صفحه جديد داونلود کنيد.

داونلود آهنگ با کيفيت متوسط (حجم حدود يک مگابايت)

داونلود آهنگ با کيفيت عالی (حجم حدود چهار مگابايت)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 
مهدی فوت کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

نمی‌دونم چرا اين روزا همش به فکر مرحوم قيصر امين‌پور بودم و بعضی شعراش رو زمزمه می‌کردم. تا اين که فهميدم چند روز پيش دومين سالگرد وفاتش بوده يعنی هشتم آبان ماه! يه بار يه شعر خيلی زيبايی شنيدم و اسم شاعرش رو پرسيدم گفتند قيصر امين‌پور. تا اون موقع شعرای زيادی ازش نخونده بودم اما بعد از فوتش اشعار زيادی ازش خوندم و فهميدم که چه قدر احساسات درونيم رو گفته. امشب يه شعر معروف ازش اينجا می‌ذارم و عکسش رو:

قيصر امين‌پور

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ايستگاه می‌رود
و من چقدر ساده‌ام
که سال‌های سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته، ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ايستگاه رفته
تکيه داده‌ام.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط محمدرضا  | 

هر موقع اوضاع روحيم خوب نباشه چيزی نمی‌نويسم؛ چون دوست ندارم کسی با خوندن نوشته‌هام ناراحت بشه.

هر موقع اوضاع روحيم خوب نباشه با کسی ارتباط برقرار نمی‌کنم؛ چون دوست ندارم خاطر عزيزی رو ناراحت کنم.

اما اين بار اولين باره که وقتی حالم به شدت خرابه دارم وبلاگم رو آپ می‌کنم. می‌خوام بگم وقتی آپ نمی‌کنم دليل داره اما اين دفعه فرق می‌کنه می‌خوام بنويسم.

 

داستان واقعی شماره 1:

اسمش نسرين بود. وقتی برای اولين بار ديدمش احساس دلسوزی عجيبی همه وجودم رو فراگرفت. پيش خودم گفتم عجب زن بدبختی! اول زندگی مشترک بايد شوهرش رو از دست بده! وقتی برای اولين بار به صورتش نگاه کردم گفتم حيف اين زيبايی که قراره به زودی غبار تنهايی و بيوگی به روش بشينه.

مهدی رو برای ادامه معالجه آورده بودند تهران. اما نسرين تحمل نکرده و خودش رو خيلی زود به شوهرش رسونده بود. چند روز بعد مهدی برای مدتی قرار شد به خاطر انجام يه سری معالجات مهمون ما باشه. شنيده بود يه دختر کوچيک هم دارند اما نديده بودمش تا اين که اون هم نديدن پدر و مادر رو تحمل نکرد و آوردنش تهران. چه دختر دوست داشتنی بود. يک سال و نيمه بود. خيلی زود با من دوست شد. هميشه تو خونه باهاش بازی می‌کردم و هر دو تا مون محو لذت می‌شديم. اون محو لذتی که به خاطر بيماری پدر ازش محروم شده بود و من هم که عاشق داشتن دختر بودم. اما هر وقت سرمست از اين همه لذت نيم نگاهی به مهدی می‌انداختم که توی رختخواب می‌ناليد می‌تونستم غم بزرگش رو پشت چشم‌های خيسش ببينم. هر قطره اشکی به اندازه کتابی حرف برای گفتن داشت.

نسرين هر موقع صحبت می‌کرد خيال می‌کردم يه دختر بچه پاک و معصومی داره حرف می‌زنه. پاکی و زيبايی اين زن در مقابل بيماری مهلک شوهرش که فقط می‌تونست بگه دعاش کنيد، صحنه عجيبی به وجود می‌آورد. وقتی بعد از نماز قلب شکسته‌ام رو خدمت حضرت معبود می‌بردم زبانم قادر به حرکت نبود و فقط با اشکهام می‌تونستم التماسم رو به گوش خدا برسونم.

 

داستان واقعی شماره 2:

يه روز بهش گفتم محمود بالاخره من و تو هم از هم جدا می‌شيم و هر کدوم راه خودمون رو ادامه می‌ديدم! گفت مگه راه ما با هم فرق می‌کنه؟ گفتم الان نه اما بالاخره از هم جدا می‌شيم. اون روز خودم هم به حرف خودم اعتقادی نداشتم چه برسه محمود چون اون موقع هر روز با هم بوديم. هميشه به من می‌گفت محمد تو دوست من نيستی تو برادر منی!

امروز برای هزارمين بار ياد اون حرفش افتادم. پيش خودم گفتم بالاخره من و محمود هم از هم جدا شديم و الان نزديک دو ساله که هيچ خبری از هم نداريم! همه تماس‌هام بی‌جواب موندند و سه بار هم رفتم شهرستان اما خودش رو نشون نداده! هيچ کس ازش خبری نداره. يکی می‌گه معتاد شده! يکی می‌گه مريضه. يکی می‌گه گرفتنش. اما من نمی‌دونم واقعاً چه بلايی سر محمود اومده!!!

 

پی‌نوشت 1: وقتی نوجوان بودم هميشه به دنبال داشتن عشق و يک رابطه عاطفی سالم بودم. وقتی جوان شدم به اين خواسته‌ام رسيدم. اما الان که آخرين سال‌های دوره جوانيم رو دارم پشت سر می‌ذارم از چيزی به اندازه عشق فراری نيستم!

 

پی‌نوشت 2: اين روزها به قدری سرگرم پيدا کردن فلسفه زندگی هستم که خود زندگی رو گم کردم!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  | 

گرت به غمزه ابرو نمی‌رهانيم به ناوک مژگان هلاک کن...

ديگر بار به سويت اين بار پشيمان‌تر و آشفته‌تر از هر بار بازآمدم.

چه سرّی است که من عاشقم و تو معشوق اما اشتياق تو از برای وصال از من افزون‌تر است!

چه سرّی و رازی است نهفته در سينه عشق که آن که بيمارش نيست در پی ابتلاست و آن که مبتلاست در پی درمانش نيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط محمدرضا  |